المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
45
مروج الذهب ( فارسى )
قدرت يك نوع جوانمردى است » ، تو را ميكشتم » . ابو جعفر محمد بن حبيب گويد : ابو الهيثم يزيد بن رجاى غنوى بما گفت : « كه وليد بن بحترى از پدرش ، از ابن مردوع كلبى نقل كرد كه صعصعة بن صوحان عبدى نزد معاويه رفت ، معاويه به دو گفت : « اى ابن صوحان ، تو كه از احوال مردم عرب اطلاع دارى ، مرا از حال مردم بصره خبردار كن و از هيچ قومى طرفدارى مكن . » گفت : « بصره مركز عرب و محل شرف و سالارى است . بصريان هميشه شهرنشين خواهند بود و سالارى عرب ، همچنان كه سنگ آسيا بر قطب مىگردد ، بر آنها مىگردد . » گفت : « مرا از حال اهل كوفه خبر دار كن . » گفت : « كوفه قبهء اسلام و اوج سخن و محل بزرگان است . ولى در آنجا اوباشى هستند كه مانع كسان از اطاعت سران مىشوند ، و آنها را از جمع بدر مىبرند . و اين صفت مردم ظاهر دوست و قناعت پيشه است . » گفت : « مرا از حال اهل حجاز خبردار كن . » گفت : « زودتر از همه كس به فتنه رو كنند ، اما در كار فتنه از همه سستتر باشند و كارى از آنها ساخته نباشد . اما در كار دين ثبات دارند و به ايمان متمسك باشند ، و پيشوايان نكوكار را پيروى كنند . و فاسقان بدكار را خلع كنند . » معاويه گفت : « نكوكاران و بدكاران كيانند ؟ » گفت : « اى پسر ابو سفيان ترك خدعه با صراحت سازگارتر است . على و يارانش بصف پيشوايان نكوكارند ، و تو و يارانت از گروه ديگريد . » معاويه ، كه خشم بر او نمودار شده بود ، ميخواست صعصعه سخن خود را ادامه دهد و گفت : « مرا از قبهء سرخ ديار مضر خبر - دار كن . » گفت : « شير مضر مرد افكنى است ما بين دو غول ، اگر رها شود ، به درد ، و اگر آزاد باشد ، راه ببندد . » معاويه گفت : « اى صعصعه آنجا سالارى قديم هست . آيا قوم تو نظير آن دارند ؟ » گفت : « اين خاص اصحاب آنست ، نه تو اى پسر ابو سفيان . و هر كه قومى را دوست دارد در زمرهء آنها باشد » گفت : « مرا از ديار ربيعه خبردار كن . و جهالت و سابقهء حميت ترا به تعصب قومت واندارد . » گفت : « به خدا من از آنها خشنود نيستم ، و بنفع و ضرر آنها سخن ميكنم كه آنها سالار سپاهند و خداوندان